حكيم ابوالقاسم فردوسى

569

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بودى ، روان تو در ميان بهشت باد و بدانديشت هر آنچه كاشته ، بِدرَوَد . زواره كه چنين ديد ، به رستم گفت : رستم نامدار نمىبايست زينهار اسفنديار را [ در بارهء بهمن ] بپذيرد ، زيرا كه : ز دهقان تو نشنيدى آن داستان * كه ياد آرد از گفتهء باستان كه گر پرورى بچّهء نرّه شير * شود تيز دندان و گردد دلير چو سر بركشد زود و جويد شكار * نخست اندر آيد به پروردگار چون دو پهلوان از آن خشم بد برآشوبند ، نخست از اين كار ، بد به ايران رسد . زيرا شاهى چون اسفنديار كشته شده است . پس از اين پس بد روزگار را خواهى ديد . از بهمن نيز به زابلستان بد رسد و پيران كابلستان از او پيچان شوند . بنگر كه چون او شاه گردد ، كين اسفنديار را به پيش آورَد . ليك رستم به دو گفت : بدان كه نه بدانديش و نه نيكوگمان ، هيچيك را توان پايدارى در برابر خواست آسمان نيست . من كارى را برگزيدم كه چون خردمند در آن بنگرد ، از آن به نيكى ياد كند . پس اگر بهمن بد كند ، از روزگار پيچان شود . ليك تو با تندى خود چشم رنج و سختى را مخاران . آوردن پشوتن ، گاسونهء اسفنديار نزد گشتاسپ آنگاه رستم گاسونهء آهنين نيكويى بيآورد و بوبى « 1 » از ديباى چينى بگسترد . پس يك روى آن آهن را با كرف « 2 » بيآلود و بر آن مشك و خوشبوى بريخت . سپس اسفنديار را نساجامه‌اى از ديباى زربافت بكرد . همهء آن انجمن نامدار به دو خروشان بودند . چون رستم بدين گونه تن روشن اسفنديار را بپوشانيد ، افسرى از پيروزه بر

--> ( 1 ) - بوب به پارسى به معناى فرش است . ( 2 ) - كَرْف به پارسى به معناى قير است .